تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic
خوش آمدی

 تعطیل تا اتمام کنکور و شاید هم تا همیشه...و تشکر از ابراز همدردی های شما


پدرم...

دلم برای سکوت دستهایت تنگ

 شده است، بی نهایت!

در این روزهای پر از دست های

شلوغ و پر هیاهو،

دلم برای سکوت دست هایت تنگ

 شده، عزیز تمام عیار من!

من هر روز به تو و دست های نجیبت

 فکر می کنم

و ...

هر روز تکرار می شود در من

 پرواز هزار پرستوی سبز !

........................................

بگذریم از این سطرهای همیشه!

بگذریم از این همه "دوستت

 دارم" هایی که تلنبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا به ابد حسرت!

بگذریم ...

بگذار باران، آواز بخواند روی چشم هایم!!!

.........................................

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:37  توسط زهرا  | 

 

گوش کن، دورترین مرغ جهان می خواند.

شب سلیس است، و یکدست، و باز.

شمعدانی ها

و صدادارترین شاخۀ فصل، ماه را می شنوند.

پلکان جلو ساختمان،

در فانوس به دست

و در اسراف نسیم،

گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدم های تو را.

چشم تو زینت تاریکی نیست.

پلک ها را بتکان، کفش به پا کن، و بیا.

و بیا تا جایی، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام تو را، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.

پارسایی است در آن جا که تو را خواهد گفت:

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است...

« سهراب سپهری »

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 1:50  توسط زهرا  | 

اگر:

A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T U V W X Y Z

برابر:

26 25 24 23 22 21 20 19 18 17 16 15 14 13 12 11 10 9 8 7 6 5 4 3 2 1

باشد.... آن گاه داریم ...

کار سخت  HARD WORK

               H+A+R+D+W+O+R+K

98%=11+18+15+23+4+18+1+8

دانش KNOWLEDGE

             K+N+O+W+L+E+D+G+E          

96%=5+7+4+5+12+23+15+14+11

دوست داشتن LOVE

              L+O+V+E

54%=5+22+15+12

پس چه چیز 100% را می سازد؟

پول؟...نه!!! MONEY

             M+N+O+E+Y

72%=25+5+14+15+13

هر مسئله ای راه حلی دارد تنها اگر نگرشمان را تغییر دهیم.به قسمت بالا

برگردید، به 100% واقعاً به چه چیزی برای یک قدم پیش تر رفتن احتیاج داریم؟؟

نگرش ATTITUDE

                 A+T+T+I+T+U+D+E

100%=5+4+21+20+9+20+20+1

این نگرش ما نسبت به زندگی و کار است که که زندگی را 100% می سازد!!!

نگرش تان را تغییر دهید تا بتوانید زندگی تان را تغییر دهید!!!

«نگرش همه چیز است»

منبع:مجله موفقیت

تقدیم با احترام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 0:40  توسط زهرا  | 

وقتی که منصور حلاج را به امر معتصم، خلیفه ی وقت، هزار تازیانه زدند، در وی تاثیری نکرد. او را به سوی چوبه ی دار روانه ساختند، در راه درویشی از وی پرسید که عشق چیست؟... . گفت: امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. یعنی امروز بکشند و دوم جسم بسوزانند و سوم خاکستر جسم بر باد دهند. غلامش وصیتی خواست، فرمود: نفس را به چیزی مشغول دار، وگر نه او تو را مشغول گرداند. پسرش گفت ای پدر مرا وصیتی کن. فرمود: چون جهانیان در اعمال کوشند، تو در چیزی کوش که آن علم حقیقت است. در راه که می رفت، با بند گران می خرامید و نعره زنان می گفت: حق، حق، حق. او را به زیر دار بردند. بوسه بر دار زد و گفت: معراج مردان عشق است. وقتی که او را به دار می زدند، روی به قبله گردانید. مناجات با معشوق کرد و گفت: آنچه او داند. چون بر سر دار شد، جماعتی که مریدانش بودند، گفتند: چه گویی بر ما که مقرّان تو هستیم و در منکران که سنگ خواهند انداخت؟ گفت: ایشان را دو ثواب و شما را یک ثواب باشد. برای آن که شما را به من حسن ظن پیش نیست، و ایشان از قوت توحید صلابت شریعت می جنبد  و توحید در شرع اصل بود و حسن ظن فرع. پس شبلی،  در برابر آمد و با آواز بلند گفت: اولم ننهک عن العالمین. و گفت: ما التصوف، ای حلاج؟ فرمود: کمترین مقام این است که می بینی. گفت: بلند تر کدام است؟ فرمود: تو را بدان راهی نیست. هر کس سنگی می انداخت. شبلی گلی انداخت، حلاج آهی کشید. گفتند: آخر این همه سنگ انداختند، هیچ نگفتی، از این گل آه بر می آوری؟ فرمود: آنها نمی دانند معذورند. از او سخنم می آید که داند و نمی باید انداخت.پس دستش را بریدند.  خنده کرد و گفتند چرا می خندی؟ فرمود: الحمد لله که دست ما را بریدند. مرد آن باشد که دست صفات ما را که، کلاه همت از تارک عرش می رباید، ببرد. پاهایش را بریدند. پس تبسمی کرد و گفت: با این پای سفر خاکی کردم. قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم خواهم کرد و به دیدار جمال پر مهر معشوق خواهم شتافت. پس دو دست بریده را روی خاک مالید و سرخ روی شد. گفتند: چرا چنین کردی؟ گفت: نمازی که عاشقان گذارند، وضو را چنین باید کرد. آن گاه چشم هایش را کندند. آه و فغان از مردم بلند شد. برخی می گریستند و عده ای سنگ می انداختند. پس خواستند که زبانش را ببرند، گفت: چندان صبر کنید که سخنی بگوییم. و روی سوی آسمان کرد و گفت: محبوب مهربان من، بدین رنجی که از برای من بر می دارند، محرومشان نکن و از این دولتشان بی نصیب مگردان. الحمد لله که اگر دست و پای من بریدند، در کوی تو بریدند و اگر سرم از تن جدا کردند، در مشاهده ی جمال تو بود. آن گاه گوش و بینی او را بریدند و آخرین کلمه که به آن متکلم شد، این بود: حب الواحد افرار الواحد له، این آیه را خواند که: یستجل بها الذین لا یؤمنون بها و الذین آمنوا مشفقون منها و یعلمون انها الحق. ( آنان که ایمان به روز رستاخیز ندارند، از روی استهزا، تقاضای ظهور آن را با شتاب دارند. اما مؤمنان سخت ترسناکند و می دانند آن روز بر حق است. ) منصور حلاج

نوح کشتی را شکست از لطمه طوفان عشق

کس نیامد بر  کنــــار از  بحـر بی پایان  عشق

نعـره منصـورت از هر سـو بـه سـر خواهـد زدن

گر نهی  پای  طلب  در حلقه  مستان  عشق                        

و آن گاه، آن بدن نحیف را پاره پاره کردندش و سوزاندند و خاکسترش را در آب ریختند تا حتی ذره ای از وجودش روی زمین باقی نماند.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 19:18  توسط زهرا  | 

                 Antony   robinz        

متنی رو که مشاهده می کنید، زندگی نامه شخص مورد علاقه منه. کسی که خیلی درسها رو ازش یاد گرفتم و واقعا دوستش دارم. به نظر من خوندنش خالی از لطف نیست. امتحانش ضرری نداره. امیدوارم نهایت استفاده رو ازش ببرید.

نام آنتونی رابينز برای بسياری از ايرانيان، نامی ناآشناست. اما اين شخص در ايالات متحده، كانادا و بسياری از كشورهای اروپايی دارای شهرت فراوان است. وی كه تا چند سال پيش در گمنامی و فقر می زيست، توانست در مدت كوتاهی خود را به ثروت موفقيت و شهرت كم نظيری برساند و منشاء خدمات فرهنگی، آموزشی و درمانی ارزنده ای گردد. جالب است بدانید که او به نوعی در عرصه ی سیاسی هم فعال است و بسیاری از رهبران بزرگ سیاسی از "میخائیل گورباچف" گرفته تا "هیلاری کلینتون"، شاگردی اش را کرده اند و در حال حاضر هم دست راست "آرنولد شوارتزنگر"، فرماندار بی نیاز از توصیف ایالت کالیفرنیای آمریکاست.

زندگی نامه

آنتونی رابينز  در سال 1961 در خانواده ای نسبتاً فقير به دنيا آمد. پس از گرفتن ديپلم متوسطه به كارهای گوناگون روی آورد، اما توفيق چندانی نيافت. در سن 22 سالگی در آپارتمان 40 متری محقری، زندگی مجرد فقيرانه ای داشت و به گفته ی خودش، ناچار بود ظرفهای غذای خود را در وان حمام بشويد. گذشته از گرفتاری های مالی، بر اثر پرخوری و بد خوراكی، بيش از يكصد و بيست كيلوگرم وزن داشت، و به علت چاقی، دچار تنبلی، بی حالی و خواب آلودگی شده بود. اما در عين فقر و فلاكت، رؤياها و آرزوهای...

بقیه متن را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:3  توسط زهرا  | 

 

                      تقدیم به دو عشق پاک زندگی ام: پدرم و مادرم   

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند.

از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست.عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید.عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقانه به آن دوخته شده است.عشق نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی  نمی داند.تو از عشق چه می دانی؟اولین بار عشق را کجا دیده ای؟چه وقت با او حرف زده ای؟چه کسی به تو گفت عشق چه رنگی است؟عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم.من با عشق نماز می خوانم.من در عشق غرق می شوم.من پی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است،می پوسم.من پی عشق می میرم.

عشق را همه جا می توان دید،در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر.در چشمهای زنی که در باران خیس شده است.در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسد،در هوای ابری امروز.

با عشق می توان حرف زد،راه رفت،با عشق می توان گریه کرد،با غشق می توان همه دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.

سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند.بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست،بی عشق نمی توان زیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:52  توسط زهرا  | 

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خمیده است

 

آهی کشید و گفت که ماه محرم است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 1:46  توسط زهرا  | 

   

                                     خدایا        

                                       یادم بده

              یادم باشه

                                       یادت باشم

                                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط زهرا  | 

                  

 بیل گیتس صاحب شرکت مایکروسافت، نویسنده سیستم عاملهای  داس و ویندوز و کسی که 10سال پیش در سن 30 سالگی لقب پولدارترین مرد دنیا را به خود اختصاص داد و تا به حال این مقام را از دست نداده است، پولدارترین مرد دنیا است.

بیل گیتس در هر ثانیه 200 هزار تومان درآمد داره. یعنی 16 میلیارد تومان در روز و 5840 میلیارد تومان در سال. اگه یک تراول 500 هزار تومانی از دستش روی زمین بیفته، احتیاجی به برداشتنش نداره چون طی 5/2 ثانیه این پول عایدش می شه.

اگه زیدان، یعنی پولدارترین فوتبالیست جهان، هیچ غذا و آبی نخوره و همه 8000 میلیارد درآمد سالیانه اش رو پس انداز کنه،681 سال طول خواهد کشید تا به ثروتمندی بیل گیتس بشه.

اگه بیل گیتس رو به صورت یک کشور تصور کنیم،سی و هفتمین کشور ثروتمند جهان میشه و یا به تنهایی درآمدی برابر سیزدهمین کمپانی عظیم آمریکایی خواهد داشت و حتی بیشتر از آی بی ام بزرگترین شرکت کامپیوتری دنیا.

او میتونه نفری 12 هزار تومان به همه جمعیت جهان بده و باز هم 4000 میلیارد تومان در جیبش باقی بمونه. اگر همه ثروت بیل گیتس را به اسکناس هزار تومانی تبدیل کنیم، میشه جاده ای از ماه تا زمین باهاش کشید که 12 بار رفته و برگشته.ولی ساخت این جاده 1200 سال طول خواهد کشید و 570 بویینگ 747 باید برای جابجایی این پولها پرواز کنند.

بیل گیتس امسال 40 ساله شده . اگه فرض رو بر این بگیریم که هنوز 35 سال دیگه هم زنده خواهد بود، میتونه روزی 5424 میلیون تومان خرج کنه قبل از اینکه به بهشت بره...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:50  توسط زهرا  | 

موعود مهربان

تکرار دوباره انتظار قدمهای تو مرا تا خورشید می کشاند. همیشه جای خالی اطلس های نگاهت را در گوشه های قلبمان احساس می کنیم. ای روشن ترین بهار بگو از کدامین جاده می آیی؟ تا خاک قدومت را با اشک چشمانمان آب پاشی کنیم... به سوی تو می آییم با پای برهنه، دستانی خسته و دلهایی مه گرفته، می خواهیم نشانی لحظه های تنهایی را به تو هدیه دهیم و از تو بخواهیم به سراغ سکوت غمبار عصرهای جمعه بیایی.

موعود مهربان،ما هر روز منتظر جمعه هستیم و جمعه منتظر تو...تو در کدامین سرزمین مأوا گرفته ای؟بیا ...بیا تا غروبهای جمعه بوی غم ندهد.بیا تا چشمان غمگین هزاران مظلوم و محروم در گوشه گوشه دنیا بخندد.بیا تا جهانیان بدانند عدالت افسانه نیست.

ای پرچه محمد بر دوش و ذوالفقار علی در دست،در این هنگام پریشانی و غوغا،نگاه مهربانت را از ما مگیر.خیمه نشین فاطمه،هنوز صدای جدّ غریبت از پشت دیوارها به گوش می رسد(هیهات مناالزله). بیا و انتقام آن سر تپیده در خون در میان ریگهای داغ کربلا را بگیر.میدانم هنوز عزادار لاله های بی سری،میدانم که با گناهانمان قلب مهربانت را آزرده ایم.اماچه کنیم که دلهایمان تو را بهانه می گیرد...  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:1  توسط زهرا  |