تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic
خوش آمدی

                 Antony   robinz        

متنی رو که مشاهده می کنید، زندگی نامه شخص مورد علاقه منه. کسی که خیلی درسها رو ازش یاد گرفتم و واقعا دوستش دارم. به نظر من خوندنش خالی از لطف نیست. امتحانش ضرری نداره. امیدوارم نهایت استفاده رو ازش ببرید.

نام آنتونی رابينز برای بسياری از ايرانيان، نامی ناآشناست. اما اين شخص در ايالات متحده، كانادا و بسياری از كشورهای اروپايی دارای شهرت فراوان است. وی كه تا چند سال پيش در گمنامی و فقر می زيست، توانست در مدت كوتاهی خود را به ثروت موفقيت و شهرت كم نظيری برساند و منشاء خدمات فرهنگی، آموزشی و درمانی ارزنده ای گردد. جالب است بدانید که او به نوعی در عرصه ی سیاسی هم فعال است و بسیاری از رهبران بزرگ سیاسی از "میخائیل گورباچف" گرفته تا "هیلاری کلینتون"، شاگردی اش را کرده اند و در حال حاضر هم دست راست "آرنولد شوارتزنگر"، فرماندار بی نیاز از توصیف ایالت کالیفرنیای آمریکاست.

زندگی نامه

آنتونی رابينز  در سال 1961 در خانواده ای نسبتاً فقير به دنيا آمد. پس از گرفتن ديپلم متوسطه به كارهای گوناگون روی آورد، اما توفيق چندانی نيافت. در سن 22 سالگی در آپارتمان 40 متری محقری، زندگی مجرد فقيرانه ای داشت و به گفته ی خودش، ناچار بود ظرفهای غذای خود را در وان حمام بشويد. گذشته از گرفتاری های مالی، بر اثر پرخوری و بد خوراكی، بيش از يكصد و بيست كيلوگرم وزن داشت، و به علت چاقی، دچار تنبلی، بی حالی و خواب آلودگی شده بود. اما در عين فقر و فلاكت، رؤياها و آرزوهای...

بقیه متن را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:3  توسط زهرا  | 

 

                      تقدیم به دو عشق پاک زندگی ام: پدرم و مادرم   

سوگند به شبنم هایی که پیش از بیدار شدن خورشید به دنیا می آیند و به گلهایی که خوشبوتر از همه خاطره های زمین هستند.

از عشق گفتن و نوشتن آسان نیست.عشق کوچه ای است که آهنگ اشتیاق قلبها را می توان در آن شنید.عشق افقی است آبی که نگاه بارانی عاشقانه به آن دوخته شده است.عشق نفسهای کودکی شادمان است که از غصه های ریز و درشت عالم چیزی  نمی داند.تو از عشق چه می دانی؟اولین بار عشق را کجا دیده ای؟چه وقت با او حرف زده ای؟چه کسی به تو گفت عشق چه رنگی است؟عشق گاهی به رنگ آسمان است و گاهی به رنگ پرهای پرستویی که به دنبال آشیان می گردد و گاهی دیگر به رنگ آرزوهایی که در قلبهایمان پنهان کرده ایم.

من از عشق وضو می سازم.من با عشق نماز می خوانم.من در عشق غرق می شوم.من پی عشق در کنج قفسی که میله هایش از حسرت است،می پوسم.من پی عشق می میرم.

عشق را همه جا می توان دید،در دامان سبز مادر،در دستهای خسته پدر.در چشمهای زنی که در باران خیس شده است.در سوت ممتد قطاری که پس فردا از راه می رسد،در هوای ابری امروز.

با عشق می توان حرف زد،راه رفت،با عشق می توان گریه کرد،با غشق می توان همه دیوارها را برداشت و به جای آن پنجره کاشت.

سوگند به چشمهای تو که همیشه بیدارند.بزرگترین درس هستی جز این دو حرف نیست،بی عشق نمی توان زیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:52  توسط زهرا  | 

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خمیده است

 

آهی کشید و گفت که ماه محرم است...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 1:46  توسط زهرا  | 

   

                                     خدایا        

                                       یادم بده

              یادم باشه

                                       یادت باشم

                                                                           

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 16:52  توسط زهرا  |